امام سجاد علیه السلام
در این دنیا سرور مردم، سخاوتمندان هستند؛ و در قیامت سیّد و سرور مردم، پرهیزكاران خواهند بود
زیارت عاشورا
درباره وبلاگ


قالَ الاْ مامُ عَلی بنُ الْحسَین، زَیْنُ الْعابدین عَلَیْهِ السَّلامُ: ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فیهِ مِنَ الْمُؤمِنینَ كانَ فی كَنَفِ اللّهِ، وَ أظَلَّهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فی ظِلِّ عَرْشِهِ، وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ ‏الْیَوْمِ الاْكْبَرِ: مَنْ أعْطی النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ما هُوَ سائِلهُم لِنَفْسِهِ، و رَجُلٌ لَمْ یَقْدِمْ یَداً وَ رِجْلاً حَتّی یَعْلَمَ أنَّهُ فی طاعَةِ اللّهِ ‏قَدِمَها أوْ فی مَعْصِیَتِهِ، وَ رَجُلٌ لَمْ یَعِبْ أخاهُ بِعَیْبٍ حَتّی یَتْرُكَ ذلكَ الْعِیْبَ مِنْ نَفْسِهِ.(1)

سه حالت و خصلت در هر یك از مؤمنین باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قیامت در سایه رحمت عرش ‏الهی می‌باشد و از سختی‌ها و شداید محشر در امان است.

اوّل آن كه به مردم چیزی را دهد كه از آنان برای خویش می‌خواهد (آنچه برای خود می‌پسندد را به آنان عطا كند).

دوّم آن قدم از قدم برندارد تا آنكه بداند آن حركتش در راه اطاعت خداست یا معصیت و نافرمانی او

سوّم از برادر مومن خود (به عیبی كه در خود نیز دارد ) عیب جویی نكند تا آنكه آن عیب را از خودش دور سارد

مدیر وبلاگ : رحمان نجفی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
میزان رضایتمندی شما از مطالب ارایه شده در این وبسایت؟






پنجشنبه 29 آبان 1393

چون او سجده کن!


 

نویسنده: کوثر طه




 
در نماز بود که ردا از یک طرف شانه اش افتاد. با آرامش تمام، نمازش را ادامه داد. سلام را که داد، یکی از اصحاب جلو آمد و با تعجب پرسید: «یابن رسول الله! چرا ردا را روی دوش خود بالا نیاوردید؟» حضرت فرمود: «وای بر تو باد! آیا می دانی نزد که ایستاده بودم و با که تکلّم می کردم؟ همانا قبول نمی شود از نماز بنده، مگر آن چه که دلش با او همراه باشد و به جای دیگر نپردازد.»
مرد پرسید: «پس ما به واسطه نمازهای بی حضور قلب مان، هلاک شده ایم؟»
حضرت پاسخ داد: «نه، حق تعالی تدارک خواهد فرمود نقصان آن را به نمازهای نافله.»
به مسجد آمد... زید بن اسلم در حال سخنرانی بود. حضرت میان جمعیت نشست و به صحبت های شاگردش گوش سپرد. نافع بن جیبر نزدیک حضرت آمد، کنارش نشست و گفت:«خدا تو را ببخشاید. تو سرور مردمانی! آیا این همه راه می پیمایی تا با چنین غلامی همنشین گردی؟ حضرت با رضایت پاسخ داد: «علم مطلوب است؛ از این رو هر جا که باشد، باید طلبید.»
از محلی عبور می کرد. عده ای دور هم نشسته بودند و درباره او غیبت می کردند، دورغ می گفتند و تهمت می زدند.
جلو رفت و ایستاد... سلام کرد و فرمود: «اگر در آن چه که می گوئید صادق هستید، خدا مرا بیامرزد و اگر دورغ می گویید، خدا شما را بیامرزد.»
همه سرها پائین رفت و سکوت فضا را پر کرد.
غلام مشغول پذیرایی از مهمان ها بود. خدمتکار می آمد و می رفت. ناگهان غذای داغ از دست غلام رها شد و بر سر کودک امام ریخت. ظرف روی زمین افتاد و غذاها پخش شد. کودک، بی حرکت و رنگ باخته به زمین افتاد. دست های غلام لرزید و صورتش سرخ شد... زبانش بندآمد و ترس همه وجودش را گرفت. حضرت مثل همیشه، نگاه آرام و مهربانی به غلام کرد سپس فرمود: ؟« تو در این کار تقصیری نداشتی، برو که تو را در راه خدا آزاد کردم.»
اشک شوق از چشم های غلام جاری شد. امام از اتاق خارج شد و به کار کفن و دفن فرزندش پرداخت.
زهرا گفت: «کسی را فاضل تر از علی بن حسین (علیه السلام) ندیدم. به خدا ندیدم که در نهان دوستی و در آشکارا دشمنی داشته باشد.»
پرسیدند: «چگونه چنین چیزی ممکن است؟»
پاسخ داد: «هر کس دوست او بود؛ از دانستن فضیلت بسیار وی، بر او حسد می برد و اگر کسی با او دشمن بود، به خاطر روش مسالمت آمیز وی، دشمنی خود را آشکار نمی کرد.
جابر به دیدن امام سجاد (علیه السلام) رفت. حضرت در حال نیایش بود. دعا و مناجاتش که تمام شد، به جابر سلام کرد و خوش آمد گفت.
جابر با تعجب پرسید:«ای فرزند رسول خدا! آیا نمی دانی خدا بهشت را برای شما و دوستداران شما و دوزخ را برای دشمنان شما آفریده است؟ این چه رنجی است که بر خود هموار می کنی و خود را چنین به سختی می افکنی؟»
حضرت پاسخ داد:«ای یار رسول خدا ... نمی دانی که پروردگار گناهان رسول خدا را بخشید، با این حال پیامبر (علیه السلام) کوشش خود را در عبادت از دست نداد و چندان خدا را عبادت کرد که ساق های او ورم آورد. گفتند: تو چنین می کنی و خدا گناهان پیشین و واپسین تو را بخشیده است. فرمود: «آیا بنده سپاسگزاری نباشم؟... ای جابر! من به راه پدرانم می روم.»
منابع:
1.برگزیده منتهی الامال؛ تلخیص رضا استادی؛ دفتر نشر برگزیده.
2. امام سجاد (علیه السلام) جمال نیایشگران؛ احمد ترابی؛
بنیاد پژوهش های اسلامی استان قدس رضوی.
3. امام سجاد (علیه السلام) از دیدگاه اهل سنت؛ علی باقر شیخانی؛ مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما.
4. در مکتب پیشوای ساجدان امام علی بن الحسین (علیه السلام) دکتر علی قائمی؛ انتشارات امیری
5. زندگانی علی بن الحسین (علیه السلام) سید جعفر شهیدی؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
منبع:نشریه دیدار آشنا، شماره 129



نوع مطلب : مقالات، امام سجاد علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
نویسنده: یوسف مهدوی



 

مروری بر زندگانی امام سجاد (ع) بعد از شهادت امام حسین (ع)

بعد از شهادت آنهایی که خدا دوست داشت شهیدشان ببیند، فصلی در ماجرای کربلا شروع شد به بزرگی سفر از کربلا به کوفه و از کوفه تا شام و از شام تا مدینه. این فصل اگر نگوییم سخت تر از خود ماجراست، سهل تر هم نیست.
به هر حال اسارت سخت است. با بی کسی شروع می شود که بد شروعی است، با جسارت و بی احترامی ادامه می یابد که بد ادامه ای است و فقط با لطف خود حضرت حق است که می تواند تمام بشود. هر چند زندگی امام سجاد (ع) تا پیش از واقعه کربلا تحت الشعاع خورشید وجود پدر و عمویش امام حسن(ع) بود ولی از اینجا به بعد تاریخ متوجه وجود مبارک ایشان شد.
در زمان حکومت یزید، حاکم مدینه چند نفر از اهل این شهر را فرستاد شام پیش خلیفه. آنها که به چشم خودشان فساد و گناهکاری علنی یزید را دیدند، وقتی به مدینه برگشتند سر به شورش برداشتند. خاندان بنی امیه را از حکومت مدینه خلع کردند، بعد همه را در خانه مروان محاصره و آخر سر با خفت از شهر بیرونشان کردند. مروان در آن هرج و مرج پیش عبدالله پسر خلیفه دوم رفت و خواهش کرد به خانواده اش پناه بدهد ولی عبدالله قبول نکرد. مروان که سابقه دشمنی اش با اهل بیت برای همه معلوم بود، مجبور شد سراغ امام سجاد (ع) برود که برای همه اهل مدینه با آبرو بود. امام با جوانمردی قبول کرد خانواده مروان را پناه بدهد و آنها را همراه خانواده خودش نگه دارد. شکر بزرگی برای سرکوبی مردم مدینه فرستاد. لشکر شام بعد از جنگی در منطقه حره پیروز شد و شهر را تصرف کرد. مسلم پسر عقبه سه روز شهر و مردمش را در اختیار سربازانش گذاشت تا هر کاری می خواهند بکنند. هر چه از جنایت و غارت و بی حیایی که بتوان تصور کرد، اتفاق افتاد؛ آن هم در شهر رسول خدا. حتی حرمت مسجد و قبر پیامبر (ص) هم نگه داشته نشد.
این هم البته بر می گشت به بی بصیرتی مردم. یک روز امام حسین (ع) از این شهر خارج شد در اعتراض به حکومت یزید و همین مردم ساکت ماندند. یک روز هم از مکه خارج شد و سمت کوفه و این مردم ساکت ماندند. حتی بعد از شهادت امام حسین (ع) هم سکوت کردند. وقتی هم خودشان از نزدیک دیدند چیزی که امام حسین (ع) می گفت حقیقت دارد، نکردند بروند سراغ ولی خدا و خودشان تصمیم به شورش گرفتند.
مردم جامعه اسلامی داشتند تاوان بی بصیرتی شان را می دادند.

***

مسلم پسر عقبه بعد از سه روز قتل و جنایت در مدینه مردم را جمع کرد و به شان گفت که باید با او به عنوان نماینده یزید بیعت کنند و قبول کنند که برده یزید هستند. عده ای قبول نکردند و کشته شدند و عده زیادی از ترس جانشان قبول کردند. تنها کسی که بین همه اهل مدینه استثنا شد امام سجاد (ع) بود. مسلم به امام احترام گذاشت، او را جای خودش نشاند و وقتی امام از پیشش رفت مسلم گفت: « این مرد علاوه بر نسبتی که با رسول خدا دارد، همه وجودش هم خیر است. »
همه فکر می کردند یکی از اهداف لشکر شان، امام سجاد باشد ولی به هر حال عدم شرکت در جنبش مردم مدینه ( با توجه به اینکه سرانجام کارشان معلوم بود ) و از طرفی پناه دادن امام به خانواده مروان که از بزرگان بنی امیه بود، از چشم دستگاه حاکم دور نماند.
از طرفی یزید بعد از اشتباه بزرگی که درباره امام حسین (ع) کرد دیگر نمی خواست و نمی توانست اشتباه بزرگ دیگری را تجربه کند. نه تنها حریم امام سجاد (ع) در ماجرای حره با تدبیری که به کار بست حفظ شد بلکه ایشان 400 خانواده را هم پناه دادند و از شر شامی ها حفظ کردند .

***

با مادرش غذا نمی خورد پرسیدند: « شما که از همه مردم در برخورد با پدر و مادر بهترید، پس چرا با مادرتان غذا نمی خورید ؟ »
گفت: « می ترسم بخواهم لقمه ای را از سفره بردارم که مادرم دوست داشته آن را بردارد یا نگاهش به آن بوده.»
تازه این مادر، مادر واقعی امام سجاد (ع) نبود، دایه ای بود که از بچگی بزرگش کرده بود.

***

جمعی با هم می رفتند سفر. غریبه ای هم بینشان بود که کارهای جمع را انجام می داد. در کاروانسرایی یک نفر غریبه را شناخت. سراغ جمع رفت و گفت: « اینکه دارد کارهای شما را انجام می دهد، می شناسید ؟ » گفتند: « نه. خواست همراه ما بیاید سفر به شرطی که کارها را انجام بدهد. »
مرد گفت: « وای به حالتان. این نواده رسول خداست؛ علی پسر حسین. »
جمعیت یکباره به هم ریختند. بلند شدند و خودشان را به دست و پای امام انداختند و گفتند: « پسر رسول خدا می خواستی ما را بفرستی جهنم؟ اگر ندانسته حرفی می زدیم یا جسارتی به شما می کردیم که از بین می رفتیم. چرا این کار را کردید ؟ »
امام گفت: « مردم به خاطر رسول خدا بیش از حد به من مهربانی می کنند . به همین خاطر ناشناس بودن را بیشتر دوست دارم. »
کار یک بار و دوبارش نبود. هر وقت می رفت سفر، سعی می کرد ناشناس بماند.

***

امام باقر (ع) می گفت: « نشد پدرم یاد نعمتی بیفتد مگر اینکه برای آن سجده شکر کند. نشد آیه ای از قرآن که در آن سجده باشد بخواند، مگر اینکه سجده کند. هر وقت خدا شری را از سرش کم می کرد، سجده می کرد. هر وقت نماز شبش تمام می شد، سجده می کرد. هر وقت دو نفر را آشتی می داد، سجده شکر می کرد. اثر سجده ها در دست ها و پاها و پیشانی اش بود. به خاطر همین به پدرم سجاد (ع) می گفتند. »

***

معارف و دعاهای امام سجاد (ع) به نام صحیفه سجادیه جمع شد. همین کتاب بود که به زیور آل محمد (ص) معروف شد. دعاها و نیایش های امام نشان دهنده وضعیت اجتماعی آن روز بود؛ اجتماعی که گوش هایش برای شنیدن حق کر شده بود و امام را مجبور کرده بود از رفتار و کردار زشت مردم به خدا پناه ببرد و به وسیله دعا سعی کند راه را برای آنها که شرایط بهتری دارند روشن کند. در این دعاها گاهی ستم و ستمگر را می کوبید، گاهی قرآن و اهل بیت را یادآوری می کرد و گاهی اخلاق و تهذیب نفس را. امام سجاد (ع) دوران سختی را گذراند و شیعه را با تلاش ها و سختی های فراوان رهبری کرد.

***

خبر ازدواج امام سجاد (ع) را جاسوسی رساند به عبدالملک پسر مروان. عبدالملک هم نامه ای به امام سجاد (ع) نوشت تا تحقیرش کند؛ « شنیده ام با کنیز خودت عروسی کرده ای. در قریش هم شأن تو مگر نبود که با او ازدواج کنی تا سربلندت کند و بچه های نجیب برایت به دنیا بیاورد ؟ نه برای خودت حرمت قائل شدی نه برای بچه هایت. »
امام نامه عبدالملک را بی جواب نگذاشت؛ « فکر کرده ای در قریش کسی هست که با ازدواج با او به بزرگی برسم؟ با وجود رسول خدا دیگر چه کسی می تواند باعث بزرگواری ما شود؟ همین پیامبر (ص) هم با کنیزش ازدواج کرد و از او بچه دار شد. همسرم کنیزم بود، در راه خدا آزادش کردم و بعد با این زن آزاد ازدواج کردم. خدا با اسلام همه پستی ها را از بین برد و هیچ مسلمانی پست و بی ارزش نیست. این تفکرات مال جاهلیت است. »
عبدالملک نامه را خواند و بعد داد به پسرش تا او هم بخواند.
پسرش گفت: « چه جواب تندی داده سجاد »
عبدالملک گفت: « زبان های اینها سنگ خارا را می شکافد. سجاد (ع) از همان جا که مردم تحقیر می شوند، بزرگ می شود. »

***

آتش ! آتش !
داد و فریاد اهل خانه بلند شده بود. هر کسی به سمتی می دوید تا آتش را خاموش کند. چند نفر سعی کردند امام سجاد (ع) را که نماز می خواند متوجه ماجرا کنند ولی تنوانستند که نتوانستند بالاخره آتش خاموش شد؛ نماز امام هم.
پرسیدند: « چه چیزی باعث شد متوجه آتش نشوید ؟ »
امام گفت:« آتش بزرگ قیامت حواسم را از آتش کوچک دنیا پرت کرد! »

***

مدتی بود باران نیامده بود. ایوب سجستانی، صالح مزی، عتبه علام، حبیب فارسی، مالک پسر دینار، ابوصالح اعمی، جعفر پسر سلیمان، ثابت بنایی، رابعه و سعدانه همگی در ظاهر از عابدان و زاهدان بنام بودند که رفتند و برای باریدن باران دعا کردند و برگشتند، دست خالی.
جوانی را دیدند که شکسته و آشفته بود. دور خانه خدا طواف کرد و سمتشان آمد. یک یکشان را به اسم صدا زد و گفت: « بین شما کسی نبود که خدای رحمان دوستش داشته باشد و جوابش را بدهد ؟!»
گفتند: « ما فقط دعا می کنیم و اجابت با خداست. » جوان گفت: « از کعبه دور شوید که اگر خدا دوستتان داشت، دعایتان را اجابت می کرد. »
بعد نزدیک کعبه شد. سجده کرد و در سجده می گفت: « خدایا ! تو را به دوستی ات نسبت به من قسم بر آنها باران ببار. »
هنوز حرفش تمام نشده بود که باران شدیدی بارید پرسیدند: « این جوان که بود ؟ »
جواب شان دادند: « زین العابدین ! »
با این مباهله های امام دیگر در کسی شکی باقی نمی ماند که بین امام و زهد او با بقیه کسانی که در چشم و گوش مردم به عبادت و زهد معروف بودند، فرق اساسی هست.

***

دوبار خدمتکارش را صدا زده بود و او جواب نداده بود. بار سوم که صدایش کرد، جواب داد.
امام گفت: « صدای من را نمی شنیدی ؟ »
خدمتکار گفت: « شنیدم. »
امام پرسید: « پس چرا جواب ندادی ؟ »
خدمتکار گفت: « خیالم راحت بود که دعوایم نمی کنید. »
امام دستش را بلند کرد سمت آسمان و گفت: « خدا را شکر که خدمتکارم از من نمی ترسد و از جانب من احساس امنیت می کند. »

***

یکی از خدمتکاران امام سجاد (ع) دید امام روی سنگ زبری سجده کرده و مدت ها گریه می کند، وقتی سر از سنگ بلند کرد تمام صورتش و محاسنش خیس بود. از وضع امام ناراحت شد و گفت: « آقا جان وقتش نشده که گریه و عزاداری را تمام کنید؟»
امام گفت: « یعقوب 12 پسر داشت، یکی شان را گم کرد و از دوری اش سال ها گریه کرد. موهایش سفید شد و چشم هایش نابینا با اینکه یوسف جای دیگری زنده بود. من پدرم را و برادرم را و 17 نفر از اهل بیتم را با هم از دست دادم در حالی که قطعه قطعه شده بودند. چطور گریه نکنم و عزاداری را تمام کنم؟ »
امام تا پایان عمرش عزادار بود. روزها روزه می گرفت و موقع افطار وقتی چشمش به آب و غذا می افتاد می گفت: « پدرم وقتی شهید شد گرسنه و تشنه بود. » و باز به گریه می افتاد.

***

می رفتند حج. شتر امام آرام می رفت و عقب مانده بود. امام شلاق را از کنار زین شتر برداشت، به آن نگاه کرد و گفت: « آه اگر قصاص نبود! » بعد دوباره شلاق را گذاشت سر جایش.
از مدینه که می رفت تا مکه و بر می گشت شلاق از کنار زین آویزان بود و استفاده نمی شد که نمی شد.

***

پاهایش را رو به قبله کرده بودند. محمد پسر اسامه مرد با آبرویی بود. برای همه معلوم بود که از این حالی که دارد، جان سالم به در نمی برد. خودش حسابی ناراحت و گریان بود. نگرانی اش به خاطر قرض هایش بود. خیلی ها آمده بودند کنار بسترش. امام سجاد (ع) هم بود. محمد گفت: « همه تان می دانید چقدر به تان نزدیک بودم. ای کاش قرض های من را قبول می کردید. »
امام سجاد (ع) گفت: « من یک سومش را به عهده می گیرم. »
مجلس بعد از امام ساکت بود. ایشان که دید سکوت طولانی شد گفت: « همه قرضت به گردن من. »
بعدتر هم گفت: « اینکه دفعه اول همه قرض را به عهده نگرفتم برای این بود که نگویند به کسی اجازه نداد در خیر شرکت کند. »

***

امام در مجلس حاکم مدینه، عمر پسر عبدالعزیز نشسته بود. وقتی بلند شد و رفت، عمر از حاضران جلسه پرسید: « شریف ترین کسی که می شناسید کیست ؟ »
حاضران گفتند: « تو هستی. »
عمر پسر عبدالعزیز سرش را تکان داد و گفت: « نه ! شریف ترین انسان کسی بود که الان از مجلس بیرون رفت. همه مردم دوست دارند یک طوری به او وصل باشند در حالی که او دوست ندارد به کسی تکیه کند. »
این حرف کسی بود که فقط شرافت های ظاهری امام را می دید و عظمت معنوی او را نه می دید نه می شناخت.

***

مرد بیکاره ای بود که با کارهایش مردم مدینه را می خنداند اما هرچه کرده بود نتوانسته بود امام سجاد (ع) را بخنداند. یک روز که امام از جایی رد می شد، از سر مسخرگی ردای ایشان را از دوشش برداشت و فرار کرد. خدمتکارهای امام دنبال مرد بیکار رفتند و ردا را پس گرفتند.
امام پرسید: « کی بود این مرد؟ »
خدمتکارها توضیح دادند که بیکاره ای است که با کارهایش مردم را می خنداند.
امام گفت: « به او بگویید خدا روزی دارد که در آن روز کسانی که عمرشان را به بطالت هدر داده اند، ضرر می کنند. »
این حرف که به گوش مرد بیکاره رسید، تنش لرزید. همان شد که دست از مسخرگی برداشت، برای همیشه.

***

یکی از علمای زمان امام سجاد (ع) به اسم محمد پسر شهاب زهری به دستگاه حاکم اموی نزدیک شد و منصب حکومتی گرفت. امام با اینکه سیاست سکوت و حرکت آرام را در پیش گرفته بود، ترسید به واسطه فقاهت و علمی که زهری دارد، پیوستنش به حکومت بنی امیه مردم را گمراه کند. این بود که نامه ای برای او نوشت، نامه ای پر از معارف عمیق: «... نعمت های خدا بر دوش تو سنگینی می کند... و خدا تو را در معارف و دینش فقیه و آگاه کرده است و سنت های پیامبر (ص) را به تو یاد داده... خدا به واسطه هر نعمتی، واجبی را بر تو واجب کرده و فرموده اگر شکر کنید نعمتتان را بیشتر کنم و اگر کفران کنید عذابم شدید است. حالا خوب فکر کن ببین فردا چطور در برابر خدا خواهی ایستاد، شاکر یا ناسپاس... کمترین جرم تو این است که به ظالم نزدیک شدی و وحشت او را کم کردی... تو کسی را دوست داشته ای که او دشمن خداست... تو درواقع نردبان رسیدن آنها به گمراهی شان شدی... تو مقدمه جلب مردم نادان و سطحی نگر به دستگاه حاکم ظالم شدی... چیزی که آنها برای دنیای تو هزینه می کنند هیچ است... وقت آن نرسیده به خودت برگردی و به اشتباهاتت فکر کنی ؟... ناراحتی ام از تو را به خدا شکایت می کنم و مصیبت هایی که از طرف تو درست می شود به خدا واگذار می کنم... خدا کتاب خودش را به دوش تو گذاشت و عملش را به تو امانت داد ولی تو آن را ضایع کردی. »
این نامه امام فقط خطاب به زهری نبود. همه عالمانی که بازیچه دست حکومت ظالم بشوند در تمام طول تاریخ مخاطب این نامه حکیمانه هستند.

***

باران می آمد و هوا سوز داشت. یکی از یاران امام سجاد (ع) با خدمتکار خودش نیمه شب در راهی می رفت که اتفاقی را دید. از دیدن ایشان تعجب کرد؛ مخصوصا که کیسه بزرگی از آرد و هیزم به پشتش گرفته بود. پرسید: « پسر رسول خدا این چیست ؟ »
امام جواب داد: « قرار است بروم سفر. وسایلم را آماده می کنم. »
مرد گفت: « اجازه بدهید خدمتکار من بار شما را بیاورد. »
امام قبول نکرد.
گفت: « پس بگذارید من خودم برایتان بیاورم. »
امام گفت: « نه ! وسیله سفرم و چیزی که میزبانم را خوشحال می کند، خودم بر می دارم. شما هم خواهش می کنم دنبال کار خودت برو. »
چند روز بعد آن مرد امام را دید و گفت: « سفری که گفتید چی شد، نرفتید ؟ »
امام جواب داد: « آن طور که فکر کردی نبود. سفری که گفتم، سفر مرگ است. وسایل این سفر هم دوری از حرام و بخشش و کار خوب است. »
مرد تازه فهمید امام آن آردها و هیزم ها را نصفه شبی می برده برای نیازمندها.

***

خلیفه وقت نسبت به حاکم مدینه – هشام پسر اسماعیل – غضبناک شد و عزلش کرد. دستور داد او را جایی بنشانند تا مردم بیایند و اگر می خواهند چیزی بگویند یا اعتراض بکنند یا قصاصی، انجام بدهند. هشام از طایفه بنی مخزوم بود که از قدیم با بنی هاشم دشمنی داشتند. در مدت حاکمیتش هم حسابی امام و دوستداران و فامیلش را اذیت کرده بود. وقتی هم خلیفه برای تنبیهش آن حکم را داد گفت: « به خدا از هیچ کس نگرانی ای ندارم جز علی پسر حسین ! »
روزی که او را در ملاعام در اختیار مردم گذاشتند، امام جلو رفت، سلام کرد و گفت: « اگر یک وقت کمک مالی خواستی خبر بده ! »
هشام دهانش از تعجب باز مانده بود. به خودش که آمد خجالت زده گفت: « خدا می داند رسالتش را در چه خانواده ای قرار بدهد. »
امام به دوستداران و فامیلش هم گفته بود کسی برای انتقام و شکایت سراغ هشام نرود و حرف بدی به او نزند.
یک روز هم دارو دسته یزید و بنی امیه امام سجاد (ع) را در کوچه های شام بردند دست و پا بسته. آن روز اما کسی نبود مراعات حال او و خانواده اش را بکند.

***

رنگ صورتش زرد شده بود و چشم هایش از گریه قرمز. بینی و پیشانی اش از سجده های طولانی پینه بسته و پاها و ساق هایش از نماز زیاد ورم کرده بود.
پسر امام سجاد (ع) که حال پدرش را این طور دید، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشکش سرازیر شد. امام سجاد (ع) گفت: « محمد جان آن کتابی را که عبادت های پدر بزرگم علی در آن نوشته شده است بیاور.»
محمد آن را آورد. امام تورق کرد، گفت « وای چه کسی به پای علی می رسد در عبادت ! »

***

سرش را پایین انداخته بود این صحابی پیامبر و از خانه امام سجاد (ع) بیرون می آمد. گفتند: « چرا مغمومی. » گفت: « رفته بودم برای خیرخواهی امام را نصیحت کنم ولی نصیحت شدم. » پرسیدند: « چطور ؟ »
گفت: « رفتم و دیدم مثل همیشه دارد عبادت می کند در حالی که بدنش ضعیف شده و پیشانی و دست هایش پینه بسته. » گفتم: « مگر خدا بهشت را برای شیعیان شما نیافریده ؟ پس چرا این همه خودتان را به زحمت می اندازید ؟ امام جواب داد: « خدا پیامبر را از قبل تا بعد بخشیده بود همان طور که در آیه دوم سوره فتح گفته. با این حال پیامبر چنان عبادت می کرد که پاهایش ورم می کرد. وقتی به او گفتند شما که بخشیده شده اید چرا این قدر عبادت می کنید جواب داد آیا بنده شکرگزار خدا نباشم. »
من هم نواده همان پیامبرم و تا وقتی زنده ام همان راه و روش زندگی را ادامه می دهم.
صحبت جابر که تمام شد همان طور سر به زیر و آرام دور شد.

***

عبدالملک پسر مروان که می دانست شمشیر پیامبر پیش امام است، کسی را فرستاد و خواهش کرد تا امام شمشیر را به او ببخشید. امام اما خواسته خلیفه وقت را قبول نکرد.
عبدالملک نامه ای نوشت و تهدید کرد که سهم بیت المال امام را قطع می کند. امام هم جواب داد: « خدا برای متقین راه بیرون آمدن از پیش آمدهای ناگوار را مقدر و ضمانت کرده، همان طور که روزی شان را از جایی که فکرش را نمی کنند، تضمین کرده. خدا خودش گفته که خائنین ناشکر را دوست ندارد. حالا ببین کدام ما به معنی آیه نزدیک تر هستیم. »
قاطعیت امام عبدالملک را از خواسته اش منصرف کرد.
خواستن شمشیر پیامبر موضوع ساده ای نبود که امام سجاد (ع) به سادگی آن را قبول کند والا همه می دانستند که او هم بسیار باگذشت و سخاوتمند است.

***

هشام پسر عبدالملک که برادر خلیفه وقت بود، رفت حج. همراه او عده زیادی از ریش سفیدها و بزرگان منطقه شام هم رفتند. یک روز به خاطر شلوغی و ازدحام طواف کننده ها نتوانستند به حجرالاسود نزدیک شوند. ناچار کنار کشیدند. خدمتکارها برایش جایی درست کردند و او بالای آن نشست و شامی ها هم اطرافش حلقه زدند.
همین موقع زائری که بین دو ابرویش جای سجده پیدا بود، در حال طواف به حجرالاسود نزدیک شد. مردم از هیبت او کنار رفتند و او به سادگی به حجر دست کشید و آن را بوسید.
شامی ها تعجب کردند که چطور ازدحام مردم که آنها را با این همه خدم و حشم منزوی کرد به سادگی برای کسی از بین رفت. از هشام پرسیدند: « این مرد کی بود ؟ »
هشام که اخم هایش در هم رفته بود گفت نمی دانم. از قیافه اش معلوم بود که می شناخت و نخواست بگوید!
صدای کسی از بین جمع بلند شد که ولی من او را می شناسم.
سرها به طرف او برگشت. فرزدق شاعر بود. یک نفر گفت: تو که می شناسی بگو کی بود این مرد، فرزدق. و فرزدق قصیده ای خواند آنجا که بعد از آن دهان به دهان می گشت بین مردم و اهل ادب: اینکه تو نمی شناسی، کسی است که سرزمین بطحا جای قدم هایش را می شناسد... کوه بلند علم و فضیلت... پسر فاطمه... اگر تو او را نمی شناسی جدش خاتم انبیاست...
کارد اگر می زدی خون هشام در نمی آمد از عصبانیت.

وقتی امام خندید

خانه امام سجاد (ع) پر بود از مردمی که آمده بودند برای غذا خوردن؛ مثل همیشه. سفره که پهن شد و همه مشغول خوردن شدند، یک نفر بلند شد و گفت: « ای اهل بیت نبوت و معدن رسالت... من پیک مختار هستم و سر عبیدالله پسر زیاد را برایتان آوردم... »
امام سجاد (ع) گفت: خدا او را به آتش جهنم کشاند. »
و گفت: « وقتی ما را بردند پیش پسر زیاد، داشت غذا می خورد و سر پدرم جلویش بود. دعا کردم که خدا زنده نگه ام دارد تا سر پسر زیاد را موقع غذا خوردن ببینم. خدا را شکر که دعایم را قبول کرد. »
امام بار شترهایی را که از شام برایش میوه آورده بودند به مدینه، پخش کرد بین مردم. هیچ کس ندیده بود امام بعد از کربلا بخندند؛ غیر از همان روز.
زن های بنی هاشم بعد از عاشورا حنا نبستند، آرایش نکردند، چشم هایشان را سرمه نکشیدند، ته دلشان عزا بود تا روزی که مختار سر عبیدالله پسر زیاد و عمر سعد را فرستاد مدینه.

دعا شیوه مبارزه

حکومت 20 ساله و بیگانه با حق و حقیقت معاویه باعث شده بود مردم دچار انحطاط فکری شوند. بی توجهی دستگاه حاکم به تعلیمات دین پایه و مایه اعتقادات مردم را سست کرده بود. بعد از معاویه هم بی تدبیری و سختگیری یزید کار را به آنجا رساند که نوه پیامبر (ص) را با وضعی فجیع به شهادت رساند و جو رعب و تهدید و اختناق همه عالم اسلام را گرفته بود. نه رژیم حاکم می گذاشت و نه مردم ( به خاطر فساد و تباهی ای که دچارش شده بودند ) آمادگی داشتند که امام سجاد (ع) صریح و بی پرده به حق و حقیقت بپردازد. این شد که امام زهد و معارف دین را با پوشش دعا به جامعه عرضه کرد، آن هم نه در یک سال و دو سال؛ بیش از سه دهه تلاش کرد تا با یک طرح دقیق و حساب شده جمعیت پراکنده پیروان امامت را جمع کند و سازمان بدهد. این شاید لازم ترین و سخت ترین کار ائمه بعد از امام حسین (ع) بود.

علومی از عالم غیب

در خانه امام سجاد (ع) درختی بود که گنجشک های زیادی روی آن درخت می رفتند و می آمدند. بعضی روی درخت لانه داشتند و همیشه صدای جیک جیکشان بلند بود.
یک روز امام به ابوحمزه ثمالی که رفته بود آنجا برای دیدنش گفت: « ابو حمزه می دانی این گنجشک ها چه می گویند ؟ »
ابوحمزه نگاهی به درخت کرد و گفت: « نه. »
امام گفت: « دارند خدا را تسبیح و تقدیس می کنند و روزی امروزشان را می خواهند. »
ابوحمزه تعجب کرد و پرسید: « از کجا فهمیدید؟ »
امام لبخند زد و گفت: « به ما زبان پرندگان را یاد داده اند و هر علمی که فکرش را بکنی. »
منبع: نشریه همشهری آیه شماره 3


نوع مطلب : احادیث و سخنان گهربار، مقالات، امام سجاد علیه السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سبک زندگی امام سجاد (ع)

راز و نیازهای امام سجاد(ع) خود زندگی است؛ همان چیزی که این روزها متاعی نایاب است و دسترسی به آن به قول بعضی ها غیر ممکن. چهارمین امام شیعیان رساله ای دارند که هر آنچه از وظایف انسان در برابر خود و دیگران بخواهید با بیانی شیوا در آن پیدا می شود؛ مجموعه ای تربیتی و اخلاقی که 51 حق و حقوق در آن نوشته شده و می تواند راهنمای بسیار خوبی برای زندگی امروزی ما باشد. امام سجاد (ع) پیشوای چهارم شیعیان در زمان حدوث واقعه کربلا به مصلحت خداوند و به خاطر حفظ امامت در بستر بیماری بودند تا تکلیف جهاد از ایشان برداشته شود و دشمن ایشان را به شهادت نرساند. امام سجاد (ع) بعد از حادثه کربلا حدود 35 سال به ارشاد مردم و تعلیم و تربیت شاگردان پرداختند.

1. صحیفه ای برای انسان بودن

اگر چه «صحیفه سجادیه» به شکل دعا از سوی امام سجاد (ع) به ما رسیده ولی به ساده ترین زبان ویژگی انسان را بیان می کند و اساس و مبنای اصول تربیتی را ارائه می دهد. با نگاهی به دعاهای «صحیفه سجادیه» متوجه مهم ترین مبانی تربیتی آن از جمله خود دوستی، خدا دوستی، دنیا دوستی، کمال خواهی، میل به جاودانگی، خوف و رجا، غفلت و... خواهیم شد.
آن حضرت همچنین در «رساله حقوقی» خود، در 50 ماده حقوق انسان ها را مطرح کرده اند و همه را مسئول رعایت و پاسداری از آن می دانند تا به کمک آن بنیاد جامعه اسلامی به تمام و کمال ایجاد شود. مقام معظم رهبری درباره «صحیفه سجادیه» این امام بزرگوار می گویند: « صحیفه سجادیه مجموعه ای از ادعیه است درباره ی همه موضوعاتی که انسان در یک زندگی بیدار و هوشمندانه باید به آن توجه کند. امام سجاد (ع) به زبان دعا انگیزه های یک زندگی اسلامی را در ذهن مردم بیدار و زنده می کند تا اصلاح جامعه آغاز شود.»

2. مبارزات در دوران امامت

امامت امام سجاد(ع) در اسارت آغاز شد؛ دورانی که مشکلات جامعه اسلامی به حدی بود که فرهنگ جامعه باید از اساس متحول و دگرگون می شد. بنابراین امام زین العابدین (ع) مبارزه خود را در بخش فرهنگی پایه ریزی کردند و در قالب دعا و نیایش تلاش نمودند تا جامعه ی اسلامی زمان خود را اصلاح کنند. مبارزات فرهنگی ایشان مؤثر واقع شد و تحولاتی را در جامعه اسلامی پدید آورد. همین موضوع باعث شد تا امام باقر و امام صادق (ع) که وارثان این تحول بودند، فرصت لازم را برای گسترش فرهنگ و معارف اهل بیت (ع) پیدا کنند و به آن عمق و هویت ببخشند؛ بنابراین فراموش نکنیم که در شرایط کنونی عصر ما جز با مبارزه فرهنگی کاری از پیش نخواهیم برد.

3. با همسایگان خود چگونه رفتار می کردند؟

قبل از اینکه درباره نحوه برخورد امام سجاد(ع) با همسایگان چیزی بگوییم فقط چند لحظه به این جمله فکر کنید که این روزها در زندگی آپارتمان نشینی ما همسایگان چه جایگاهی دارند؟ اصلاً بدون تعارف چند ماه است که از حال و روز همسایه دیوار به دیوار یا روبه رویی بی خبریم؟
طبق دستورات اسلامی از هر سمت خانه تا 40 منزل همسایه به حساب می آیند. برای همین امام سجاد (ع) اغلب اهل مدینه را همسایه خود می دانستند و نیمه شب راهی خانه های آنان می شدند و هر آنچه لازم داشتند در اختیارشان قرار می دادند و قرض شان را می پرداختند اسماعیل بن هشام مخزومی ( والی مدینه) در اذیت و آزار امام چهارم شیعیان بسیار مصرّ بود. او در همسایگی امام سجاد (ع) سکونت داشت و تمامی اهل محل از رفتارهایش به ستوه آمده بودند. وقتی ولید بن عبدالملک روی کار آمد او را برکنار کرد. حتی دستور داد در ملأ عام نگهش دارند تا همسایگان به تلافی اذیت هایش او را آزار دهند. ابن هشام به خاطر بدی هایی که در حق امام سجاد(ع) کرده بود بیش از همه از سوی ایشان نگران بود و می گفت: «من از هیچکس جز علی بن الحسین نمی ترسم چون او مرد صالحی است و خلیفه حرفش را درباره ی خلاف های من می پذیرد.» اما هنگامی که امام همراه یارانشان از کنار او می گذشتند اجازه اعتراض به یارانشان را ندادند. حتی دستور دادند کسی حق ندارد کلمه ای تند نسبت به فرماندار برکنار شده به زبان بیاورد. امام با ابن هشام ملاقات کردند و خطاب به او فرمودند: « خدا تو را عافیت دهد. من از آنچه برایت روی داده ناراحتم، آنچه دوست داری از ما بخواه.» اسماعیل بن هشام از دیدن این همه کرامت و محبت پریشان شد و خجالت کشید و با حیرت گفت: « خداوند بهتر می داند که رسالتش را در کجا قرار دهد. و به کسی که اراده اش تعلق گرفته تفویض کند و بسپارد.»

4. چطور به خویشاوندان خود کمک می کردند؟

بین دوستان و فامیل همه ما هستند کسانی که نیاز به کمک و دستگیری دارند. سوال این است که چقدر از اوضاع و احوال آنان خبر داریم؟ روایت است امام سجاد (ع) پسر عموی فقیری داشتند. بعضی شب ها طوری که او را نشناسد، پیش او می رفتند و مبلغی به وی می بخشیدند. آن مرد می گفت: « علی بن الحسین رعایت خویشاوندی را نمی کند خدا او را سزا دهد». امام این سخنان را می شنیدند اما بردباری می کردند و خود را به آن شخص نمی شناساندند. بعد از شهادت امام، آن شخص دید دیگر خبری از مرد نیست. تازه آن وقت بود که فهمید آن مرد نیکوکار، پسر عمویش علی بن الحسین(ع) بوده. پس بر سر مزارش رفت و گریه کرد. (حلیه الاولیاء، ج 3، ص 140)
البته این روزها رسم جالبی بین بعضی اقوام هست که صندوق های قرض الحسنه فامیلی دارند و هر بار به یکی از نیازمندان فامیل وام هایی بدون کارمزد و با اقساط سبک می دهند. یا همین که خبردار شوند یکی از اقوام فقیر عروسی در پیش دارد، همه با هم مبلغی جمع کرده و پیشاپیش به عنوان هدیه به آن شخص می دهند. با این کار نه تنها به او در برپایی مراسم یا تهیه جهیزیه کمک کرده بلکه عزت نفس و غرور او را نیز حفظ می کنند. خدا کند چنین رسمی روز به روز در جامعه بیشتر شود.

5. رسم همسایه داری

حضرت در «رساله حقوقی» خود درباره ی حق همسایه می فرمایند: « حق همسایه این است که چون نباشد، او را پاس بداری و چون باشد، بزرگش شماری و هنگام حضور و غیبت، یار و مددکارش باشی و در پی زشتی او بر نیایی و برای یافتن بدی هایش کنجکاو نشوی و اگر ناخواسته به کاستی ای برخوردی، باید سینه ات چونان دژی استوار و پرده ای ناگسستی باشد تا با سرنیزه هم نتوان بدان راز دست یافت. پنهانی سخنان او را گوش نکن و او را در سختی ها وانگذار و در نعمت بر او رشک نورز و از لغزشش بگذر و گناهش را نادیده انگار و اگر نادانی کرد بردبار باش و با او مدارا کن.»

6. «رساله حقوقی» امام سجاد(ع) را چقدر می شناسیم؟

سردرگمی ناشی از زندگی ماشینی بسیاری از حقوقی بدیهی انسان ها را نسبت به هم از یادشان برده؛ چه برسد به حقوقی که سرسوزنی حتی لزومشان در ذهن مان نمی گنجد اما شخصیتی چون امام سجاد(ع) هرگز این حقوق را از یاد نبرده اند و در رساله شان به آن اشاره کرده اند. آن حق عجیب و دور از ذهن، حق بدی کننده است که حضرت درباره آن می فرمایند: « حق کسی که با دست یا زبانش به تو بد کرده، اگر آگاهانه بوده بهتر است از او درگذری تا هم ریشه شر کنده شود و هم به ادب رفتار کرده باشی. این گذشت بهره های اخلاقی بسیار دیگری نیز دارد.» خداوند می فرماید: « بر آنان که چون ستم بینند و انتقام جویند، راه تعرضی نیست. این نشان کارهای پسندیده است». همچنین می فرمایند: « اگر می خواهید انتقام بگیرید، باید به قدر ستمی باشد که بر شما رفته و اگر صبر کنید البته برای صابران بهتر است؛ و اگر آگاهانه نبوده نباید در فکر انتقام باشی و آگاهانه، کار ناآگاهانه را کیفر دهی. باید با او مدارا کنی و تا می توانی با لطف و نرمش او را بازگردانی.»
سیره امام سجاد (ع) تنها به کلام خلاصه نمی شود و اسناد بسیاری در تاریخ مبتنی بر این ادعا وجود دارد. از جمله آنکه می گویند مردی امام را بیرون خانه دید و به آن حضرت دشنام داد. خادمان امام به سمت آن مرد حمله کردند. حضرت فرمودند: « او را رها کنید». سپس رو به مرد کردند و گفتند: « آنچه از ما بر تو پوشیده ماند بیشتر از آن است که می دانی. آیا حاجتی داری؟» مرد با دیدن بزرگواری امام شرمنده شد. حضرت گلیمی را که بر دوش داشتند، به مرد دادند و فرمودند هزار درهم به او بدهند. مرد از آن به بعد می گفت: « گواهی می دهم که تو فرزند پیغمبری.»(کشف الغمه، ج 2، ص 81).

7. با نعمت خدا خوش رفتار باش

در لابه لای همهمه و داد و قال های راهروهای دادگاه های خانواده می شود تابلویی مزین به این کلام آسمانی نصب کرد که امام سجاد (ع) می فرمایند: « حق همسر که با پیوند ازدواج، زیر دست و به فرمان توست آن است که بدانی خدا او را آرام جان و راحت بخش و انیس و نگهدار تو کرده. هر یک از شما دو نفر باید نعمت وجود دیگری را به درگاه خدا شکر بگوید و بداند این نعمتی است که خدا به او داده و باید با نعمت خدا خوش رفتاری کند و او را گرامی بدارد و با او بسازد. حق تو بر زن بیشتر و اطاعت تو بر او لازم تر است؛ مگر آنجا که نافرمانی از خدا باشد. حق زن بر تو این است که با او مهربانی کنی و همدم و آرام بخش او باشی.»
منبع مقاله: نشریه همشهری آیه شماره 8
 

 



نوع مطلب : احادیث و سخنان گهربار، امام سجاد علیه السلام، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

نویسنده: دکتر محمّد ابراهیم آیتی




 

یکی از سندهای ارزنده و بسیار مهم تاریخ عاشورا خطبه امام چهارم علی بن الحسین (علیه السلام) که در شهر دمشق و در مرکز خلافت اسلامی سال 61 هجرت و شاید در مسجد دمشق ایراد فرموده است و از فرصت بسیار مناسبی که بدست آورد به نیکوترین صورتی استفاده کرد.
راستی می توان گفت که بهترین فرصتی که در سفر اسیری به دست امام چهارم (علیه السلام) آمد روزی بود که خطیب رسمی خلیفه بر منبر رفت و در بدگویی امیرالمؤمنین(علیه السلام) و فرزندان او و شایستگی معاویه و فرزندان وی سخن گفت، البته این صحنه را خود یزید به وجود آورد و او دستور داد که منبری گذاشته شود و خطیبی بر فراز آن برآید و مردم شام را از بدیهای امام حسین و پدرش علی (علیه السلام) آگاه کند، و این صحنه را هم مانند بسیاری از صحنه های تاریخی که علیه حق و اهل حقیقت بود به وجود آورندگان آن هم نمی فهمیدند که حق می تواند از هر پیش آمدی به نفع خود استفاده کند و از همان نقشه هایی که برای از میان بردن حق طرح می شود بر ثبات و پایداری و روش خود بیفزاید، سخن گفتن امام چهارم در این شهرها به خصوص لزوم بیشتری داشت چه شهر دمشق از همان روزی که به دست مسلمانان گشوده شد تا روزی که اسیران اهل بیت وارد شدند یعنی در مدت تقریباً چهل و شش سال پیوسته زیر نفوذ بنی امیه بود و حکومت اسلامی آنجا به دست امویان که در جاهلیت و اسلام دشمنان دیرین اهل بیت بودند اداره می شد.

فتح شهر دمشق

در سال سیزدهم هجرت چهار روز به مرگ ابوبکر مانده بود که مجاهدان اسلامی به فرماندهی خالد بن ولید شهر دمشق را محاصره کردند و آن گاه که ابوبکر درگذشت و عمر به جای وی به حکومت رسید و خالد را از فرماندهی برکنار کرد و ابوعبید جای وی را گرفت مسلمانان تا یکسال و چند روز همچنان دمشق را محاصره داشتند و در ماه رجب سال چهاردهم هجری به فتح آن دست یافتند، امارت دمشق را مدتی یزید بن ابی سفیان عهده دار بود و چون در سال هیجدهم هجری در طاعون عمواس در گذشت، عمر برادرش معاویه را به جای وی منصوب کرد، و معاویه از سال هیجدهم تا آغاز خلافت امیرالمؤمنین در سال 35 همچنان بر سر کار بود، در زمان خلافت امیرالمؤمنین و امام حسن (علیه السلام) که تقریباً پنج سال طول کشید، معاویه نیز شام را به دست داشت و دمشق پایگاه دشمنی با اهل بیت بود و پس از کنار رفتن امام حسن (علیه السلام) در سال 41 مرکز خلافت حکومت اسلامی شد و تا سال 61 هجری یعنی مدت بیست سال بیش از پیش کانون دشمنی و عداوت و جسارت به بنی هاشم مخصوصاً امیرالمؤمنین گردید.
بدین ترتیب امام چهارم (علیه السلام) در سال 61 هجری به هر بهانه ای بود وارد این شهر شد و فرصتی به دست آورد تا با مردم آن سخن بگوید و پرده از روی حقایقی که در مدت چهل و شش سال از مردم آن مرز و بوم نهفته مانده بود بردارد، این فرصت سخنرانی هر چند به آسانی به دست امام (علیه السلام) نیفتاد و مشکلات و ناراحتی های فراوان همراه داشت، اما بسیار مغتنم بود و چه بهتر که با اصرار خود خلیفه، فرزند امیرالمؤمنین و امام حسین (علیه السلام) به دمشق آید و روی منبری که برای بدگفتن به پدران بزرگوارش گذاشته شده برآید و به حساب تبلیغات 46 ساله بنی امیه برسد و مردمی را که سالها در گمراهی و دوری از حق به سر برده اند با یک سخنرانی چنان روشن کند که همان جا قیافه های مخالف اهل بیت موافق شد و مردم شام با نام های مقدسی آشنا شوند که کمتر شنیده اند.

ناآگاهی شامیان از اسلام

در حقیقت بیشتر مردم شام تا آن روز نمی دانستند که سید الشهداء در اسلام حمزة بن عبدالمطلب است، و یا رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره حسن و حسین فرموده که اینان سروران جوانان بهشتی اند، و نمی توان با این حساب رسید که اگر امام سجاد (علیه السلام) و عمه اش زینب چنین فرصتی به دست نمی آوردند و یا از فرصتی که به خواست خدا به دست آمده استفاده نمی کردند دیگر چه کسی تا پایان خلافت بنی امیه یعنی تا سال 132 هجری می توانست در محیط نامساعد دمشق از بزرگی و بزرگواری رجال اهل بیت دم زند، یا آنان را از شخصیت های پر افتخار اسلام معرفی کند.
اما پس از سخنرانی ها کار به جایی رسید که قدرت دستگاه خلافت اسلامی در مدت هزار ماه حکومت بنی امیه که علیه بنی هاشم و اهل بیت به کار برده شده و دوستان علی ابن ابی طالب (علیه السلام) زجرها کشیدند و شکنجه ها دیدند لیکن اثر این گفتارها همچنان برقرار و استوار ماند، و انصاف این است که مجاهدتهای صحابی بزرگوار یعنی ابوذر غفاری هم زمینه را برای این تبلیغات فراهم ساخته بود و با آمدن اهل بیت به شام و با آنچه مردم دمشق از ایشان شنیدند خاطره ابوذر غفاری که با کمال بی احتیاطی در مقابل انحراف های معاویه ایستادگی می کرد تجدید شد.

ابوذر مردی با ایمان و شجاع

ابوذر مردی صریح اللهجه و با ایمان و شجاع بود، و همان موقعی که احساس کرد دستگاه خلافت اسلامی از مجرای صحیح خود منحرف شده قیام و انتقاد کرد و سخن گفت در حضور خلیفه و در غیاب وی در کوچه و بازار زبان به انتقاد گشود، و می توان او را مؤسّس این گونه قیام ها و نهضت های اسلامی شمرد، چه وی از اصحاب رسول خدا و از نظر ترتیب تاریخی بر دیگران مقدم است البته ابوذر تبعیدها دید، رنج ها برد، در غربت و تنهایی در ربذه وفات کرد، اما درعین حال از پای ننشست و تا توانست در راه امر به معروف و نهی از منکر مجاهدت کرد.

حجر بن عدی جای ابوذر

پس از آنکه معاویه روی کارآمد باز مردمی پی کار ابوذر غفاری را گرفتند، ابوذر از دنیا رفت اما حجر بن عدی کندی جای او را گرفت و گفتنی ها را می گفت، چه در مقابل دستگاهی که به نام اسلام و مسلمانی دشنام دادن به علی (علیه السلام) را جزء دستورات و واجبات مذهبی بلکه شرط قبولی عبادات قرار داده بود با کمال شجاعت قیام کرد و جان بر سر این کار گذاشت، حجر به دمشق نرسید و او را در مرج عذراء نزدیک دمشق کشتند اما تا همان جا سخن خود را گفت و سخن خود را بیان کرد و از حق علی (علیه السلام) دفاع کرد، لیکن گفته های ابوذر و مجاهدتهای حجر بن عدی و یاران او برای پاسخ دادن به تبلیغات ناروای دستگاه حکومت و خلافت اموی در مدت بیش از چهل سال کافی نبود، و لازم بود کسانی از خود اهل بیت با مردم این شهر روبرو شوند و آنها را از اشتباه در آورند، و با سندهای زنده ای که نشان می دهند خدمت های پرارزش رجال بنی هاشم را به دین اسلام و مسلمانان جهان به ثبوت رسانند، و سابقه ی ننگین دشمنی و ستیزه بنی امیه را با رسول خدا و مسلمانان برملا سازند.

سوابق ننگین بنی امیه

امام چهارم (علیه السلام) فراهم شدن منبر و مجلسی را هر چند برای بد گفتن از امام حسین و پدرش امیرالمؤمنین مغتنم دانست و در آن مجلس حضور یافت تا خطیب بر فراز منبرآمد و خدا را سپاس گفت و زبان به ثنای پروردگار گشود آن گاه درباره علی و امام حسین (علیه السلام) بدگویی کرد، و در مدح و ثنای معاویه و یزید پرگویی و یاوه گویی را از حدّ گذراند، و هر خیر و صلاحی را به آن دو نسبت داد ! چنانکه گویی کانون همه فضایل و سرچشمه تمام معارف و مکارم این پدر و پسر بوده اند ! و مردم هر چه دارند از آل ابوسفیان دارند!! و در سعادت دنیا و آخرت به ایشان نیازمند می باشند و جز راه اینان راهی به خدای متعال و رضای او نیست!
اینجا بود که علی بن الحسین (علیه السلام) بی هیچ بیم و هراسی فریاد زد « ویلک ایها الخاطب اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق فتبوء مقعدک من النار »(1) یعنی وای برتو ای سخنران که از راه به خشم آوردن آفریدگار در مقام خشنود ساختن و راضی کردن آفریده ای برآمده ای و خود را دوزخی کرده ای.
هر چند در این جمله ها روی سخن امام چهارم (علیه السلام) با خطیب دمشق که برای راضی داشتن یزید خدا را بر خویش به خشم آورد و راه دوزخ را در پیش گرفت، اما هر گوینده ای را پند می دهد و از گفتاری که خدا را به خشم آورد و مخلوق وی را خشنود سازد برحذر می دارد تا سخنوران اسلامی در آنچه می گویند تنها رضای پروردگار جهان را منظور دارند، و رسالت های خدا را با کمال خیرخواهی و بی نظری به بندگان او برسانند، و برای خوش آمد مخلوقی سخنی که خدا را ناراضی کند بر زبان نیاورند و آنچه را خدای متعال در قرآن مجید فرموده است به راستی باور کنند که « ولقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید * اذ یتلقی التلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید * ما یلفظ من قول الالدیه رقیب عتید »(2).
ما انسان را آفریده ایم و آنچه را نفسش وسوسه می کند می دانیم. و ما از رگ
گردن وی به او نزدیکتریم. هنگامی که دو فرشته ضبط کنند که طرف راست و چپ وی نشسته و آماده اند. و اعمال او را فرا می گیرند و ضبط می کنند گفتاری نمی گوید مگر آنکه در نزد وی فرشته ای مراقب و آماده است.

گوینده ی از خدا بی خبر

این سخن پروردگار است که در قرآن مجید آمده و امام چهارم (علیه السلام) هم آن گوینده ی از خدا بی خبر را به همین حساب توجه می دهد و او را از مراقبتی که در ضبط و نوشتن نیک و بد بندگان خدا به کار می رود بر حذر می دارد و او را متوجه می سازد که اگر بنده ای را بدین وسیله از خود راضی و خشنود می کنی، اما حساب خشم خدا را هم فراموش مدار و روزی را که از این بنده ناتوان که تو او را بسیار توانا پنداشته ای هیچ کاری ساخته نباشد بیاد داشته باش.
زین العابدین (علیه السلام) پس از آنکه خطیب خلیفه را ملامت کرد و او را بر سخنان ناروایی که می گفت توبیخ نمود. رو به یزید کرد و گفت آیا به من هم اجازه می دهی تا روی این چوب ها برآیم و سخنانی چند بگویم که هم خدا را خشنود سازد و هم برای شنوندگان موجب أجر و ثواب گردد؟
در همین سخنان کوتاه امام لطیفه ای بسیار شیرین نهفته است و می توان گفت که امام گفتنی های خود را در همین جمله کوتاه خلاصه کرد. اولاً تعبیر به منبر نکرد و گفت اجازه بده بالای این چوب ها بروم. یعنی نه هر چه را به شکل منبر بسازند و روی آن کسی برود صحبت کند می توان آن را منبر گفت بلکه این چوب ها وسیله ای است برای از میان بردن منبرها و نه هر که با قیافه منبری و خطیب بر منبر بر آید می توان او را مروّج دین و مبلغ مذهب شناخت.
و این خطب گوینده دین به دنیا فروخته ای است که راضی شده است مخلوقی از وی خشنود شود و خدا بر او خشمناک گردد و بدین جهت جای او دوزخ است. سپس امام چهارم (علیه السلام) فرمود: می خواهم سخنانی بگویم که خدا را خشنود کند. یعنی آنچه بر زبان این خطیب می گذرد موجب خشم خداست و با بدگویی مردی مانند علی ابن ابی طالب (علیه السلام) نمی توان خدا را خشنود ساخت و با مدح و ثنای مردی مانند یزید نمی توان خدا را راضی نگهداشت. می خواهم سخنانی بگویم که برای شنوندگان بهره ای از اجر و ثواب داشته باشد. یعنی شنیدن آنچه این خطیب می گوید جز گناه و بدبختی برای این مردم اثری ندارد، و جز انحراف مردم از راه راست نتیجه ای به بار نمی آورد. مردم اصرار می کردند که یزید اجازه دهد. و او با اصرار امتناع می ورزید و در آخر گفت اینان مردمی هستند که در شیرخوارگی و کودکی دانش را بخورد ایشان داده اند، و اگر او را مجال سخن گفتن دهم مرا رسوا می کند.

ملاک رهبری در اسلام

اصرار مردم کار خود را کرد و امام چهارم (علیه السلام) پا به منبر گذاشت و چنان سخن گفت که دلها از جا کنده شد و اشک ها فروریخت، و شیون از میان مردم برخاست، و فرزند امام حسین (علیه السلام) ضمن خطابه خویش جای اهل بیت را در حوزه اسلامی نشان داد، و پرده از روی چهره تابناک فضایل و مناقب آنان برداشت و از یک حکم عقلی مورد اتفاق تمام عقلا استفاده کرد، آن حکم عقلی این که هر کس بخواهد بر مردمی سمت پیامبری و یا پیشوایی و رهبری پیدا کند باید بر آنان برتری داشته باشد. و به حکم همان برتری که دارد به رهبری آنان برگزیده شود. قرآن مجید به استناد همین حکم عقلی می گوید « أفمن یهدی الی الحق أحق أن یتبع أمن لایهدی الا أن یهدی فمالکم کیف تحکمون »(3)
آیا کسی که رهبری به سوی حق از وی ساخته است سزاوارتر است که از وی پیروی شود یا کسی که خود به راه نمی آید مگر آنگاه که رهبری او را به راه آورد مگر شما را چه می شود و چگونه حکم می کنید؟این آیه در مقام استدلال نیست، بلکه در مقام توجه دادن مردم به همان حکم مسلم است عقل که رهبر هر قومی باید از آنان راه شناس تر باشد، و آنکه خود محتاج به رهبری است نمی تواند پیشوا باشد، مشرکان مکه هر چند پیامبری رسول خدا را باور نمی کردند. اما این حکم عقلی را باور داشتند و اعتراف می کردند که اگر بنا شد پیامبری از طرف خدا فرستاده شود باید مرد بزرگ امت برای این کار برگزیده شود، منتها در این که موجب بزرگی و مایه برتری چیست در اشتباه بودند و گمان می کردند که داشتن ثروت بسیار یا فرزندان و خویشان یا قدرت و پیروان می تواند مایه برتری بر دیگران شود و می گفتند که اگر هم خدا می خواست پیغمبری برای ما مردم حجاز بفرستد چرا مرد بزرگ مکه یعنی ولید بن مغیره مخزومی، یا مرد بزرگ طائف یعنی عروة بن مسعود ثقفی را نفرستاد. « و قالوا لولا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم »(4).

خواسته مردم مکه

یعنی گفتند چرا این قرآن برمرد بزرگی از این دو آبادی یعنی مکه و طائف نازل نگشت؟مشرکان مکه در این حکم عقلی که باید کتاب آسمانی بر مرد بزرگ حجاز فرستاده شود، راستگو بودند و دروغ و اشتباه ایشان در تطبیق مرد بزرگ بر ولید یا عروه بود. چه ثروت و قدرت و امتیازهای مادی را ملاک عظمت و بزرگی وبرتری می پنداشتند و آنچه را در واقع موجب عظمت روحی و قدرت معنوی می شود از قبیل علم و مکارم اخلاق و فضای نفسانی به حساب نمی آوردند و نمی توانستند باور کنند که مرد بزرگ حجاز بلکه تمام جهان محمد پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است نه ولید یا عروه.

فضیلت اهل بیت در سخنان امام سجاد (علیه السلام)

امام چهارم (علیه السلام) در خطبه خویش به آنچه می تواند کسی را برکسی، یا ملتی را بر ملتی برتری دهد اشاره کرد و روشن ساخت که آل محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر دیگران برتری دارند و این برتری ها را نمی توان از ایشان گرفت و دیگران با ایشان همپایه نیستند.
چه خدا ایشان را بر دیگران برتری داده و برای هدایت و ارشاد و تعلیم و تربیت مسلمانان برگزیده است. علی بن الحسین (علیه السلام) با کمال صراحت و شجاعت گفت:
« أیها الناس اعطینا ستاً و فضلنا بسبع اعطینا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة والشجاعة و المحبة فی قلوب المؤمنین »(5) ای مردم خداوند شش چیز را به ما بخشیده است و برتری ما بردیگران بر هفت پایه استوار است: علم یعنی دانش را که شرط اساسی برتری شخصی بر شخصی یا ملتی بر ملتی است. به ما داده اند، حلم یعنی بردباری را که در راه تعلیم و تربیت مردم بسیار بکاربست به ما داده اند. سماحت یعنی بخشندگی که زمامداران اسلامی را به کار است خوی ما است، فصاحت یعنی شیوایی بیان وسخنوری که در بیان احکام و هدایت مردم. و امر به معروف و نهی از منکر و روشن ساختن افکار مردم. وتهییج آنان به جهاد و فداکاری و از خودگذشتگی بسیار لازم و ضروری است در خاندان ما است. شجاعت یعنی دلیری و مردانگی که رهبری و زمامداری بر آن استوار است به ما داده شده، دوستی و علاقمندی قلبی مردم با ایمان را که رمز حکومت و راز سلطنت است به ما داده اند. یعنی با زور و جبر نمی توان مردم را ارادتمند و دوست و طرفدار خویش ساخت. اما می خواهد بگوید یزید! خدا چنان خواسته که مردمان با ایمان ما را دوست بدارند و نمی شود با هیچ وسیله ای جلو این کار را گرفت و کاری کرد که مردم دیگران را دوست بدارند و ما را دشمن بدارند.
سپس امام چهارم فرمود: « وفضّلنا بأنّ منّا النّبی المختار محمد، و منّا الصّدیق،و منّا الطّیار، و منّا أسدالله و أسد رسوله، ومنّا سبطا هذه الامة » یعنی برتری ما بر دیگران هرکه باشند براین هفت پایه استوار است: رسول خدا محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از ما است. وصی او علی بن ابی طالب از ما است. حمزة بن عبدالمطلب شیر خدا و شیر رسول خدا از ما است، جعفر بن ابی طالب همان پرنده ملکوتی از ما است. دو سبط این امت حسن و حسین از ما اهل بیت است.

مهدی امت اسلام

سپس امام چهارم در اشاره ای به آینده اسلام و حکومت فرمود: بدانید مهدی این امت یعنی امام دوازدهم - امام زمان - از ما است. حالا که این گونه است باید یزید اول برود و این افتخارات را اگر می شود از ما اهل بیت بگیرد و به نام خود ثبت کند. و به تعبیر دیگر اگر می تواند تاریخ را تحریف کند، تا آنچه برای ما است به او دهد و رسوایی ها و بدنامی ها و بی دینی های او را نادیده بگیرد، و قیافه ها را جابجا کند، اگر این کار از یزید ساخته است می تواند با ما درافتد، و گرنه تا روزی که افتخارات اسلام به دست ما است، و مردان بنی هاشم از قبیل ابی طالب و برادرش حمزه و فرزندانش علی (علیه السلام) و جعفر و فرزندان امیرالمؤمنین یعنی حسن وحسین (علیه السلام) در تاریخ به صورت صدّیقترین خدمتگزاران دین خدا ظاهر می شوند، و از همه مهمتر رسول خدا نیز مردی از بنی هاشم است.
چگونه می توان ما را گمنام یا بدنام ساخت. و حق ما را به دیگران داد. و دلهای متوجه به ما را به دیگران متوجه ساخت، سپس امام خود را معرفی کرد و کار به جایی رسید که ناچار شدند سخن امام را قطع کنند. و به همین منظور دستور دادند که مؤذن اذان بگوید. امام هم ناچار و هم به احترام نام پروردگار خاموش گشت، تا فرصتی دیگر به دست آورد و از آن هم کاملاً استفاده کرد. یعنی چون مؤذن گفت « اشهد أن محمداً رسول الله » عمامه از سر برگرفت و گفت: ای مؤذن تو را به حق همین پیامبری که نام او را بردی خاموش باش، آنگاه رو به یزید کرد و گفت: آیا این پیامبر ارجمند بزرگوار جدّ تو است یا من؟اگر بگویی که محمد جدّ تو است همه می دانند که دروغ می گویی، و اگر می گویی که جدّ من است پس چرا پدرم را کشتی و مال او را به غارت بردی. و زنانش را اسیر کردی؟سپس دست برد و گریبان چاک زد و سخن خویش را تا آنجا ادامه داد که مردم را منقلب ساخت و جمعیت با پریشانی و پراکندگی متفرق شدند.

پی نوشت ها :

1- بحارالانوار ج 45 ص 137 باب 39.
2- سوره ق (50): 16.
3- یونس (10): 35.
4- زخرف (43): 31.
5- بحارالانوار ج 45 ص 137 باب 39.

منبع مقاله :
آیتی، محمد ابراهیم؛ (1388) بررسی تاریخ عاشورا، [بی جا]: مؤسسه انتشاراتی امام عصر (عج)، چاپ پنجم



نوع مطلب : امام سجاد علیه السلام، مقالات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
امکانات جانبی
زیارت عاشورا

سوره قرآن
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic